تبليغاتX
یکروز بزرگتر
سیاهی شب را خنجر سپید سحر میدراند

و شفق خونابه خونین این نبرد در دوردست آسمان است

امروز خواهد دمید و به شب خواهیم رسید.

اما این روز را باید زیست.

آنچنان که انگار همه هستی در همه امروز جاریست.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 17:36  توسط علی  | 

شنیدستم که همای مستان بال گشوده در سرزمین

یانکی ها حنجره دریده و اپرای کوچک موسی وشبان نوشته و همراه

با شهداد روحانی بی عمامه و س‍ُلی اپرا مسلک در

حال امتزاج میباشد. تا """ازین آب گل آلود """

شاید ماهی درشتی صید کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 11:37  توسط علی  | 

به چرك مينشيند خنده

به نوار زخم بنديش ار ببندي

رهايش كن

رهايش كن اگر چند

قيلولۀ د يو اشفته ميشود

چمن است اين

چمن است

با لكه هاي آتشخون گل

بگو

چمن است اين

تيماج سبز ميرغضب نيست

حتي اگر ديريست

تا بهار

بر اين مسلخ بر نگذشته باشد

تا خنده مجروحت به چرك اندر ننشيند

رهايش كن

چون ماه

رهايش كن

 

 

 

                                                               احمد شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 14:1  توسط علی  | 

امروز از بامداد که چشم باز کردم

دل و دماغ درستی نداشتم

دست ودلم به کار نمیرفت

انگار از بامداد تو گوشم نجوایی بود

صدایی. نغمه ای . ترنم شعری

من بامدادم ......

من بامدادم.......

نه سال پیش یه همچین روزی

خورشید در ایینه صبح دیگر نتابید.

و سخن محجور ماند

و کوچه همچنان منتظر.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 9:36  توسط علی  | 

رسول عشق دیروز

سید ارزو ها

همونی که یک زمانی

بودی توی جبهه ها

تو مدرسه عشقت

حال وهوایی داشتیم

تو جنگ حق و باطل

عشق و امید میکاشتیم

اما حالا خیابون شده جای چماقت

اسلحه رو میگیری

تو چشمای داداشت

رسول عشق دیروز

محبتت کجا رفت

عشق و صفا و مستی

اون همتت کجا رفت

نه خیلی دور

همینجا

توی همین بچه ها

جای پای شماها

مونده تو صورت ما

امروز بکار نفرت

فردا کینه درو کن

به نام حق تعالی

هر جه دلت خواست بکن.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 14:56  توسط علی  | 

 """و چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید."""

یکروز و این  همه صف

ملتی جان به کف

چشم های انتظار

گوشهای منتظر

تو دلها غلغله بود

از شبش شایعه بود

اس ام اس ها کار می کرد

اینترنت غوغا میکرد

پیغام ها    send to all

صدا سیما کر و لال

مردمی امیدوار

خنده بر لب تو حصار

گوش تا گوش

دوش به دوش

از غنی بود تا فقیر

صف به صف ایستاده اند

پای صندوق های رای

صندوق های تو خالی

گا هی هم یه کم خالی!

صندوق های سر وته

گاهی هم بی سرو ته

برگه های پشت رو

خودکارهای قرضی

آدم های فرضی

خواندن های عوضی

بعضی های شدن راضی

خیلی ها هم ناراضی

اما این مردم مون

خنده هاشون خشکید

بهت اومد جاشو گرفت

حیرتی تو چشماشون

غم اومد تو دلاشون

توی حیرت و تو غم

بهشون بهتون ردند

خس و خاشاک خودمون

اراذل ملت مون

بچه ها مون اوباش

اس ام اس ها خفه شد.

اینترنت بیچاره شد

دشمن دیو صفت

ایندفعه

دستش از تو  آستین

ملت اومد.

بچه های مدرسه

دنبال اون رای ها شون

تو خیابون اومدن.

توی صندوق های رای

رای هاشون مرده بودن

بوی گندش می اومد

گند یک ننگ بزرگ

آدما شون اومدن

ادم های باتون به دست

کلاه خود. لباس یه دست

کوچه های بن بست

فریاد های خسته

سنگهای بسته

اره مثل بازیه

شاید هم یه نازیه.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 13:40  توسط علی  | 

آقا ! خدا پدر این انتخابات را بیامرزد. اگر هم نداشت

مادر که دارد ان را بیامرزد.

این گشادیی که از برای وجود پر خیر این انتخابات ایجاد شده "فکر بد نکنید منظور فضای سیاسیست"

مفری گشته تا معلوم شود که

آحاد این ملت چقدر حرف برای گفتن داشت و چقدر جوک برای ساختن.

آقا اصلآ همراه اول و دوم و سوم و ...... از ورشکستگی حتمی نجات

پیدا کردند. دیگه نه  برای ارسال پیام کوتاه هواپیمای دو نفره جایزه می دهند

و نه توپ وتانک و ب ام و ..... از این جور حر فها.

تازه .فرصتی شده تا این بندگان مخلص و مرشد خداوند. این خواهران وبرادرن

گشتی . این مبصران مشتی .  بچه های کوچه پشتی. توپ . تانک .مسلسل

حجابت بگیر برادر  چه بی غیرت این خواهر  "حالابرعکس"

پس از سالها یه ده پانزده روزی بیکار شوند و به مرخصی بروندوخلق الله بد حجاب

"مرگ بر بی حجاب" نفسی تازه کنند و دوبار بعد از دوخت دوز این گشادی پیش امده

روز از نوع تازه شود و روزی از ته پاره . همه آحاد ملت نیز از بگیر و ببند این

بد حجابان بی حجاب احساس امنیت اجتماعی شان بالا رود و والخ

آخ که هر وقت سر کلام  وا میشود. ..... بگذریم

خدا خیرش بدهد این سید سبز قبای شاید سرخ زبان را که ازهمان اول در

جنگ رنگها نه آبی بود نه قرمز بلکه رنگ سبز "توپی" که نه تانک داره و نه مسلسل

رنگ سبز هم برازنده خودش باد و هم این جماعت بدون توپ و تانک . 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 9:12  توسط علی  | 

 

تقویم را از دیوار برمیدارم

یکسال دیگر گذشت.

آخرین روز را بر روی تقویم قدیمی نگاه می کنم

چقدر دور بود امروز.

زمانی که تولد بهار را با آن تقویم قدیمی جشن می گرفتم و

چقدر دیراست امروز.

 آنگاه که به گذر عمر می نگرم.

دوم فروردین را خط خطی میکنم.

روز تولد یکسال دیگر از عمر.

سال نو مبارک. آهای تو که فردا زاییده میشوی.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 9:12  توسط علی  | 

 

برای بهنام کرمی

بخاطر روح بزرگش و

 قلب مهربانش

که از تپیدن ایستاد.

بهنام .

یک نام برای زیستن

وزیستن را

آنگونه نامی

که

رمه های شبنم

بر گلبرگهای تازه رسته

شقايق

سحرگاهان

زمزمه میکنند.

.............................................

نامی به

برای چگونه بودن

و

چگونه رفتن.

و

سکوت تنها

لخته ایست

منجمد

در سیالی اشکهایی که جاریست.

و

مرگ تنها

لحظه ایست

سنگین

بر شکوفه های شکفته شده لبخند.

و

باد یاد عطر لبخند هایت را

با اسبان ناپیدا

می پراکند

در کوهساران سرزمین من

و

 این روح نا آرام میگریزد

چون جان از چله کمان آرش.

.................................................

اینک صبح خواهد رسید

و خورشید

شبنم های سحری را

خواهد سوزاند.

لیکن آواز زیستن

دیریست

جاریست.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 13:32  توسط علی  | 

به جرم بازیگری

اینک رسول مادر

پر کشیده از بیتوته

 نفسگیرتوطئه از نفس افتادگان 

اینک ملای شبهای بی کسی

در قلب سرزمین غریبم

نمی آموزاند ساز شیفتگی را

و

در سرزمین قربت به گناه

بازیگری نغمه دروغین 

به تبعید میگذراند زندگی را.

آه

چه دهان های عفنی

بر مادر رسول

چه تهمت های که نیافکندند

..........................................................

اینک من

مادر پدران و پدر مادران

صلابت سرزمینم را

همچون پدر

ایستاده ام.

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 12:7  توسط علی  |